اس ام اس
خواهرم میره خونه خواهرشوهرش :
بچه خواهر شوهرش (1/5 ساله)با بچه خواهرم میرن تو کوچه بازی کنن
بچه خواهر شوهرش راه کوچه رو در پیش میگیره و میرسه به خیابون همسایه ها میبیننش و زنگ میزنن به مادر بچه میگن پسرت تو خیابونه بیا ببرش اونم میره بچشو میاره
حالا خواهرم اومده خونه ما میخواد واسه ما تعریف کنه :
میگه موقعی که بچه اش رفت که گم بشه
هیچی دیگه الان از بازار فرش فروشی براتون پست میزارم!!!!!!!!!!!!!!
فک و فامیله داریم عایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این مطلب در تاریخ: دو شنبه 16 دی 1392 ساعت: 12:25 منتشر شده است
اس ام اس
عموم همیشه پشت فرمون خوابش میبره . یه بار که پسرعموم کنار راننده(عموم)نشسته بود. عموم خوابش برد . یهو داشت میزد به یکی که پسر عموم بیدارش میکنه:
پسر عمو:بابا بابا بیدار شو ...جلو تو نگاه کن
عموم(با غضب فراوان):اههههه . آخه احمقِ بوووووق نمیفهمی وقتی یکی پشت فرمون خوابه اینجوری بیدارش نمیکنن؟!!!!
کلیپس دختر همسایه تو حلقم اگه دروغ بگم!!!
این مطلب در تاریخ: دو شنبه 16 دی 1392 ساعت: 12:24 منتشر شده است
اس ام اس
گزارشگره اومد تو اتوبوس گفت : شما چرا با اتوبوس اینور اونور میرین؟؟
گفتم :
اولا" واسه اینکه آلودگی هوا رو بیشتر نکنم
ثانیا" زود تر به کارام میرسم ، تو ترافیک نیستم ، دنبال جا پارک نمیگردم
از همه مهمتر ماشین ندارم ! مجبورم ! میفهمی!
ملت مرده بودن از خنده
این مطلب در تاریخ: دو شنبه 16 دی 1392 ساعت: 12:21 منتشر شده است
خخخخخخخخخخ
خخخخخخخخ
خخخخ
داشتم با ژاپنیه چت میکردم بهش گفتم سرعت اینترنت شما چه جوریه؟ گفت :تا مای کامپیوتر بیاد بالا چندتا فیلم دانلود میکنم؛ مال شما چی؟ منم گفتم :ما هم تا گوگل بیاد بالا چندتا فیلم می بینیم حوصلمون سر نره!! يک قانون نانوشته هست که مي گه: هر موقع نگاهت به زمين ميفته دقيقا همون نقطه اي که صد نفر اونجا تف کردنو مي بيني ! اعتراف ميکنم دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود تنها قمر کره زمين؟ من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم من از بچگي 1ستاره رو نشون کردم تو آسمون ميگفتم اين ستاره منه وقتي فهميدم چراغ دکل مخابراته کمرم شکست :(( هر کاري ميکنم آيفونم به اينترنت وصل نميشه ؛ دکمه شو که ميزنم در خونه باز ميشه
این مطلب در تاریخ: جمعه 24 آبان 1392 ساعت: 19:24 منتشر شده است
سرباز
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:
پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.
رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد :
ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهماجازه دهید او با ما زندگی کند.
پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:
نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
پسر آنها یک دست و پا نداشت !
این مطلب در تاریخ: جمعه 24 آبان 1392 ساعت: 19:21 منتشر شده است
برچسب ها : داستان,
واقعا داستان زیبایی هست !!!!
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .
پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت : ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت :
براى من یک بستنی بیاورید .
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریهاش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !
از این داستان فوق العاده لذت بردم
این مطلب در تاریخ: جمعه 24 آبان 1392 ساعت: 19:19 منتشر شده است
برچسب ها : داستان,
کوهنورد با تجربه
کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده
نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در
حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله
طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد
زد: خدایا کمکم کن !
این مطلب در تاریخ: جمعه 24 آبان 1392 ساعت: 19:19 منتشر شده است
برچسب ها : داستان,
بیسکوییت
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.
او یک بسته بیسکویت نیز خرید.
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد:
«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
یادش رفته بود که
بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد
این مطلب در تاریخ: جمعه 24 آبان 1392 ساعت: 19:15 منتشر شده است
برچسب ها : داستان,
اس ام اس محرم
اس ام اس محرم
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خــستـه زیــنــب
بـــه بــی نــهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـــنــب
سلام مــن بـه محـرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نــا امـیـدی سـقـا بــه ســـوز اشـک ابوالفضل
سـلام مـن بـه مــحـرم بـــه قــد و قـا مـت اکــبـر
بـــه کــام خـشک اذان گـوی زیـر نــیـزه و خـنـجـر
سلام مــن بــه محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم
سـلام مــن بـــه مــحـرم بــه گــاهـواره ی اصـغـر
بــه اشــک خـجـلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر
سـلام مــن بـــه مــحــرم به اضــطـراب سـکـیـنـه
بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویـش نـدیـده چـشـم مدینه
سـلام مـن بــه مــحــرم بــه عـاشـقـی زهـیـرش
بـه بـاز گـشـتـن حُــر و عـروج خـــتــم بـه خـیرش
سلام من بــه محرم بــه مـسـلــم و به حـبـیـبش
به رو سـپیدی جـوُن و بـه بــوی عــطــر عـجیـبـش
سلام مــن بـــه مـحـرم بـه زنــگ مــحـمـل زیـنـب
بــه پـاره پـاره تــن بـــی ســر مــقـــابـــل زیــنــب
سلام من به مــحـرم بـه شــور و حــال عـیـانـش
سلام مـن به حـسـیـن و به اشـک سینه زنـانش
این مطلب در تاریخ: چهار شنبه 15 آبان 1392 ساعت: 14:18 منتشر شده است
برچسب ها : محرم,
اس ام اس محرم
اس ام اس محرم
زیـنـب جــان بــا چــه عـزتـی پـیـادت کــردنــد . . . هــمـه مــراقــب تـوانـد، هـمـه مــراعــات تــو رو مـی كـنـنـد . . .
هـمـه مـیـان دور زیـنـب حـلـقـه مـی زنـنـد . . .
قـد و بـالاش رو نـبـیـنه دشـمـن . . . هـمـه كـاری مــی كـنـنـد، گـرد و خـاك رو چـادرش نـشـیـنـه . . .
آخـه ایـن زیـنـبـه . . . دخـتـر عـلـیـه . . .
این مطلب در تاریخ: چهار شنبه 15 آبان 1392 ساعت: 14:17 منتشر شده است
برچسب ها : محرم,